حتما می دونید که این دیوونه هیچ وقت از قفس آزاد نمی شه ولی تصمیم
داره رنگ و بوی قفسش رو عوض کنه...
علت این دیر نوشتن, خشک شدن تراوشات ذهنم بود. شاید با رفتن به
قفس جدید این چشمه دوباره بجوشه ...
آدرس قفس جدید : http://www.mosafer1986.wordpress.com
به همتون دوباره لینک دادم. شما هم لطفا لینک جدید من رو بذارید.
دوست دارم تو قفس جدید هم ملاقاتی داشته باشم.
خداحافظ قفس قدیمی , خداحافظ همدم تنهایی , خداحافظ . . .
.
.
دنیای رویا دنیای شیرینی است که در آن
فاصله ای نیست
دیده بودم که ویرانه ای تشنه در میان کویرم ,
پذیرای
شن های سوخته ام. ویرانه از عشق تهی ,
و دل از آرزوی باران . . .
و تو چون ابر بهاری , سایه ای بر تن سوخته
من گستردی و
دلت را بر دل تب دار من فرو ریختی.
و من سیراب شدم از عشق , ویرانه ام گلستان
شد و دل از
مرا به رویایت ببر , ای که دیدار تو رویای
من است. با من
دستهای کویری ام را در دستهای
دریایی ات بگیر و سیراب کن. میهمان
رویای کودکانه من
رویاگونه من. از رویاهای هفت رنگ
انسان ها می ترسم , من در رویاهایم تو
را صادقانه می پذیرم
حقیقت من نشوی باز هم رویای من
ای حقیقت رویاهای کودکانه من . . .
محمدعلی رضایی
شهریور 1387
صندوقچه تو پر از
نامه هایی است که من هیچگاه ننوشتم
و صندوقچه من خالی از نامه هایی است که تو می نوشتی !!
کدام صندوقچه سنگین تر است ؟
صندوقچه من گم شده است , تو اگر صندوقچه ات را هنوز داری
درب آن را قفل کن. دیگر هیچگاه نامه ای را نانوشته نخواهم
گذاشت ...
محمدعلی رضایی
مرداد 1387
غریبی آشناترین آشنای من
من غریبه ترین آشنای تو
تو آشناترین غریبه من ...
ما همیشه غریبه ایم
و غریبی , تنها دلیل آشنایی ماست
.
محمدعلی رضایی
خرداد ۱۳۸۷
.
.
دل من از قفس تنگ جنون
نیک به تنگ آمده است
و در این ویرانه
در پی آزادی خویش
می دود هر شب و روز
تا سرانجام رها گردد از این یکرنگی !
خسته از این ویرانه
دلتنگ از این تنهایی
و رها از اندیشه قفس
می رود تا برساند به سحر
خبر فتنه شب
خبر آزادی یک دیوانه ,
و سرانجام بگوید به بهار
که چرا خرم و سبزی ؟
بهار عاشقی های من
به خزان نشسته است . . .
محمدعلی رضایی
اردیبهشت 1387
تمام اشعار عاشقانه من
فقط یک سکوت است و بس
و نگاهی که پی رنگ نگاهت گم شد . . .
محمدعلی رضایی
فروردین 1387
تو به زیبایی مهتاب
من به تنهایی یک سنگ
تو به زیبایی یک خواب
من به تنهایی یک برگ
تو به پاکی یک قطره آب
من به بی تابی یک شب تاب
من تو را می خوانم
به آواز غم انگیز دلم
و تو از گوشه یک سنگ
همچو گل های بهاری
سبز خواهی شد در خاطره ام . . .
محمدعلی رضایی
اسفند 1386
(( من صبورم اما ... ))
روزگارت همه برف و همه شوق
ای صمیمی ای دوست
رویایت شیرین و قشنگ
من که می بینم همه شب
خواب دلدادگی و مهر و وفا
لیک صد افسوس و دریغ
که دم صبح سحر
خورشید جفا کار و پلید
مرا در قفس خویش نگه می دارد
من صبورم اما
بی دلیل از قفس تنگ دلم می ترسم
بی دلیل از کلید زنگار گرفته قفس
که رویای زیبای تو را
از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما . . .
محمدعلی رضایی
اسفند 1386
.
سکوتم را سخاوتمندانه
به تو تقدیم می کنم
تو با آن فریادی بساز
گویا تر از چشمانم
سکوت ...
و باز هم سکوت
چه گویاست این هم کلامی
و چه پر معنا
همچنان سکوت می کنم
به زیبایی چشمانت
سکوت می کنم
و به اندازه تنهایی خود
خاموش می مانم
سکوتم آهنگ تو را می نوازد
شعر چشمان تو را می خواند
و به گفتار نگاهت
سکوتی می کند گویا تر از احساس
من تو را می شنوم
که سکوت کرده ای
تا سکوت مرا گوش دهی
که سلام عاشقانه ای را
سکوت می کنم . . .
محمدعلی رضایی
.
شب چه سنگین و خموش
می تراود از من
من چه بی باک و روان
می گریزم از هیچ
آرام بخواب امشب
فردا نیز هوا ابری است . . .
محمدعلی رضایی
دی ۱۳۸۶
.


